تبليغاتX
❤ ...قصــ ــه عشــ ــق... ❤
❤ ...قصــ ــه عشــ ــق... ❤

 

 

     

 
خـ‗__‗ـدایـ‗__‗ـا

 

كسے  را ڪـ قسـ‗__‗ـمت  كسے  دیگر  اسـ‗__‗ـت

 بـ‗__‗ـر سر راهـ‗__‗ـماטּ قـ‗__‗ـرار نــ‗__‗ـده 

تا شـ‗__‗ـب هــــاے دلتنـ‗__‗ـگی اش

بـ‗__‗ـراے مـــטּ  بــــاشـ‗__‗ـد و

 روزهـ‗__‗ـاے خوشـ‗__‗ـش

  بـ‗_‗ـراے دیـ‗_‗ـگر ے     

 

نوشته شده درجمعه 1390/06/18 ساعت11:56 بهـ دستانــ*sh*| |

 

گُفتـﮧ بودَم که اَگَر بوسـﮧ دَهـے تُوبـﮧ کُنَم

بَعد اَز این بوسـﮧ دگر هیچ گناهـے نَکُنم

بوسـﮧ دآدے چُو لَبَم اَز لَب تُو تآ بَرخآست

تُوبـﮧ کَردَم که دگر تُوبـﮧ ے بیجآ نَکنُم

نوشته شده درپنجشنبه 1390/11/06 ساعت20:33 بهـ دستانــ*sh*| |

 

تـُـــو دُنــیـــآ آدْمــهــآے زیــــآدے تـُــو تـَخــتــهآے

دُو نـَفـَرهــ مــےخــوابـَטּ .امـــآ قـَشــنـگتــَر ایــنــِه کـِـه

بـَــعـضـــے آدمــهــآ رُوے تـَخــتـــهـآے

یـکــــ نـَـفــَرهـــ بــیــآدِ هــَــم بــیـــدآرטּ

نوشته شده درپنجشنبه 1390/11/06 ساعت20:9 بهـ دستانــ*sh*| |

 

 

من به دنبال کسی میگردم که دلش چون یاس است

چشمهایش به صفای گل سرخ

دستهایش پلی از احساس است

من به دنبال کسی میگردم که سرانجام نگاهش آبیست

سینه اش داغ شقایق دارد

آسمان دل او مهتابیست...

نوشته شده درپنجشنبه 1390/11/06 ساعت20:5 بهـ دستانــ*sh*| |

 

باران من ، روزی باریدی بر تن خسته من ، قلب من شد عاشق تو!


همیشه چشم به راهت مینشینم ، این شده کار هر روز من که حتی قبل از آمدنت در زیر باران بی قراری خیس میشوم


هوای چشمهایم ، هوای آمدنت است ، از عشق تو دیوانه شدن ، یک حادثه بی تکرار است


تو همان بارانی، زیرا مثل باران پاک و زلالی ، مثل لحظه آمدنش پر از شور و التهابی
قلبم…. قلبم …. قلبم… تند تند، تند تند ، میتپد به عشق آمدنت

چشمهایم چشمهایم از شوق آمدنت … تنها خیره شده است به آن سو!


آن سوی سرزمین ها ، نمیدانم کجاست ، دور نیست ، لحظه آمدنت نزدیک است

ذهن من به لحظه در آغوش کشیدنت درگیر است ، تنهایی دیگر به سراغ من نیا که خیلی دیر است،


ببین حال مرا ای تنهایی ، نگو به من که بی وفایی ، به خدا تا او را دیدم دلم لرزید!


لرزید دلم ، خیس شد تنم، باز کردم چشمهایم را ، دیدم خواب تو را!


دیدم همان رویا را در خواب ، گرفتم دستهایت را ، با تمام وجود حس کردم عشقت را!

قطره قطره قطره میریخت بر روی زمین …. قطره قطره قطره میریخت بر روی گونه هایم


این قطره های باران بود یا اشکهایم...


                   خدایا چرا اینقدر گرم است دستهایم....


                                              خدیا چرا میلرزد پاهایم....


                                                           خدایا چرا نمیشوند حرفهایم….


آه ، عاشقیست ، نمیتوانم باور کنم که وجودم نیز دیگر مال خودم نیست ،با وجودی دیگر درگیر است ، قلبم دیگر مال خودم نیست جای دیگری اسیر است


این باران است که می بارد بر روی من ، این من هستم که در زیر قطره هایش در آغوشی گرم ایستاده ام ، دیگر صدایم نمی لرزد برای یک فریاد ! برای اینکه دنیا بشنود ، برای اینکه قلبها بلرزد، برای اینکه بگویم عاشقم ، هم عاشق تو ، هم عاشق بارانی که مرا عاشق تو کرد…

نوشته شده درچهارشنبه 1390/11/05 ساعت13:3 بهـ دستانــ*sh*| |



قالبــ وبلاگــ Ainaz